خیلی وقت است که خود را فراموش کرده ام ، آنقدر که وقتی امروز صبح خود را در آینه دیدم باورم نمیشد ، چقدر عوض شده بودم !انگار نه انگار من خودم بودم . انگار نه انگار که تمام لحظاتم را از ابتدا در کنارش بوده ام ، در گریه هایش گریه کرده بودم و در شادی هایمان هم با هم یکصدا خندیده بودیم ، اما چه غریبانه به نظر می آمدم!مات در چشمان خودم زل زدم . یک دنیا حرف برای گفتن داشتیم ، مثل این بود که از سفری دور آمده باشد نگاهش را در آیینه در آغوش گرفتم . اشکانش را پاک کردم و موهای پریشانش را مرتب کردم ، احساس خیلی خوبی داشتم . کسی را یافته بودم که میتوانست مرا درک کند ، همیشه در کنارم باشد ، کمکم کند و هرگز تنهایم نگذارد.انگار که بهترین دوستم را در آیینه یافته بودم.ما کلا به گونه ای هستیم که همیشه یک چیز را فراموش میکنیم ، گاهی کلید های در را روی میز جا میگذاریم و گاهی کیف پولمان را ، گاهی اقساط خودرویمان را از یاد میبریم و گاهی یک قرار مهم کاری رااما من فکر میکنم که مهم تر از همه ی این ها ، خودمانیم که همیشه فراموش شده ایم. در تمام دوران زندگی شاید حتی یکبار هم از خودمان نپرسیده ایم که نظر تو چی 28 مهر ماه 95...
ما را در سایت 28 مهر ماه 95 دنبال میکنید
برچسب: my life dolls,my life touch,my life as eva, نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 2:36